: گزیده ای از اشعار خیام
گزیده ای از اشعار خیام
ابر آمد و باز بر سر سبزه گزیست بی باده گلرنگ نمی باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست
* * *
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
***
می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصل از دور جوانی این است
هنگام گل و باده و یاران سر مست خوش باش دمی که زندگانی این است
***
در دهر چو آواز گل تازه دهند فرمای تا که می به اندازه دهند
از جور و قصور و ز بهشت و دوزخ فارغ بنشین که آن بر آوازه دهند
***
بر شاخ امید اگر بری یافتمی هم رشته خویش را سری یافتمی
تا چند ز تنگنای زندان وجود ای کاش سوی عدم دری یافتمی
***
از جمله رفتگان این راه دراز باز آمده کو که به ما گوید راز
هان بر سر این دو راهه آز و نیاز چیزی نگذاری که نمی آیی باز
***
ای دل! غم این جهان فرسوده مخور بیهوده نه ای غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید خوش باش غم بوده و نابوده مخور
***
چون حاصل آدمی در این شورستان جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت و آسوده کسی که خود نیامد به جهان
***
دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پرده اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمده ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
***
می خوردن و شاد بودن آیین من است فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست گفتا دل خرم تو که آیین من است
***
در دایره ای که آمدن و رفتن ماست آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این عالم راست که این آمدن از کجا و رفتن به کجاست
***
این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز فرا یاد مگشت روزی که نیامدست و روزی که گذشت
نوشته شده توسط مهدی در روز دوشنبه 10 مهر ماه سال 1385 ساعت 2:01 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[4]
آخرین مطالب
|